شنبه ۶ تیر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

قالب برای فیلمنامه نویسی مستند

پست هایی که از این به بعد اینجا خواهید خواند، ربطی به چیزهایی که می خواهید بخوانید، به چیزهایی که می خواهیم ازشان حرف بزنیم، نخواهد داشت؛

لطفا از اینکه بیایید اینجا و حرف های بی ربط و پرت بخوانید، عصبانی نشوید. از بحث نصفه و نیمه خوشم نمی آید. وقتی که نتوانم تام و تمام حرف بزنم، ترجیح می دهم اصلا حرف نزنم. حرف هم که نمی شود اصلا نزد، پس موضوع بحث را عوض می کنم.

*

دیروز داشتم آت و آشغال های ته کمد را تخلیه می کردم و کاغذهای باقی مانده ی سریال جنگ به شیوه آمریکایی را می ریختم دور و تک و توک کاغذهای به درد بخور را نگه می داشتم که چشمم افتاد به پرینت این فایلی که می بینید.

Hosted by imgur.com

این، آخرین نسخه از قالب فیلمنامه نویسی ای است که موقع نوشتن فیلمنامه "جنگ به شیوه آمریکایی" بهش رسیدیم. به درد فیلمنامه نویسی مستند می خورد. همان طوری که می بینید، به شدت ساده است.

این عکس را می اندازم پشت فایل وردی که فیلمنامه را توش تایپ می کنم. فاصله خطوط عمودی طوری است که با یک بار زدن دکمه "Tab"، نوشته ها از سمت راست، با یکی از این خطوط عمودی تراز می شوند.

این طوری سه جور متن داری، که هر کدامشان از سمت راست از یکجا شروع می شوند.

اولی برای نریشن است؛ همان متنی که راوی روی فیلم می خواند. این متن بعدا ادیت می شود و تر و تمیز می شود و می رود برای ضبط استودیویی.

دومی اسمش فوتیج است؛ اینجا توصیف نماهایی که می بینیم را می نویسم.

فقط هم نماهای آرشیوی نیست، تایتل های روی صفحه را هم همینجا می گذارم.

اگر آدرس دقیق نما را داشته باشم، که همینجا رفرنسش را می گذارم برای محقق آرشیو/دستیار تدوین. خیلی وقت ها هم فقط می نویسم که چه جور نمایی مورد نیاز است. در هر صورت این متن هم جدا می شود، تبدیل می شود به یک لیست تقاضای آرشیو و می رود دست محقق آرشیو. از اینجا به بعد باید با محقق آرشیو سر و کله زد و کلی بالا و پایین رفت. منظورم این است که این تکه، رفت و برگشتش بیشتر است. هم از این جهت که یک سری نماها را نمی تواند به راحتی پیدا کند، هم از این جهت که رایت و وضعیت حقوقی نماها با هم فرق می کند و باید سرش وقت گذاشت و بحث کرد و هم از این جهتِ بسیار مهم، که کلی نمای خوب و جدید توی آرشیو پیدا می شود که موقع نوشتن فیلمنامه کسی ازش خبر نداشته است. این نماها می توانند فیلمنامه را تغییر بدهند؛ رسما ناچار می شوی برای یک نمای خوب، یک سکانس جدید بنویسی که کار پردردسری است ولی واقعا به زحمتش می ارزد.

اسم بخش سوم، "بعدا چکش کن/بعدا پیدایش کن" است. حالا این یعنی چی؟

اتفاق اصلی ای که موقع نوشتن فیلمنامه می افتد، در آوردن روایت و سیر قصه ی فیلم است. منتها این فقط اتفاق اصلی است. برای محقق کردنش، هزار کار کوچک دیگر باید بکنید؛ باید دهها خط نریشن بنویسید و دهها نما انتخاب کنید و مصاحبه ها را بالا و پایین هم بچینید.موقعی که دارید این کارها را می کنید، بارها اتفاق می افتد که در لحظه به قطعه کوچکی از اطلاعات احتیاج دارید که دم دستتان نیست.

این قطعه کوچک می تواند سال وقوع یک حادثه باشد: مثلا دارید فلش بک می زنید به فروپاشی شوروی. نریشن می خواهد بگوید "فلان سال قبل". در آن لحظه، سال فروپاشی شوروی یادتان نمی آید؛ حتی اگر یادتان بیاید، خیلی حرکت درستی نیست که ماشین حساب بیرون بکشید و شروع کنید سال پخش فیلمتان را از سال فروپاشی شوروی کم کنید و بعد عدد حاصله را بگذارید جای عبارت "فلان سال قبل". این رفت و برگشت های کوچک، خیلی راحت انسجام ذهن و تسلطتان روی روایت و سیر قصه را از بین می برند. این انسجام و تسلط هم خدا می داند به چه بدبختی به دست می آید...اگر به دست بیاید.

راه حل این ماجرا این است که در قسمت نریشن می نویسید، "فلان سال قبل". بعد دو بار دکمه "تب" را فشار می دهید و می نویسید. "چند سال قبل؟".

بعضی وقت ها این اطلاعات گم شده، خیلی بزرگتر و اساسی تراز تاریخ یک واقعه است. مثلا موقع نوشتن سکانس حمله به برج های دوقلو، بعد از نوشتن تکه ای که نشان می دهد قبل از حمله، چنی کجای کاخ سفید بوده و چه کار می کرده، یکهو یادتان می آید که جرج تنت همان موقع، توی اتاقی در یک هتل، با یکی از سناتورهای حامی اش، داشته صبحانه می خورده. می بینید که واقعا نقل این صحنه، واجب است و جواب می دهد. ولی در آن لحظه چیز بیشتری یادتان نمی آید. حتی یادتان نمی آید که کجا این خاطره را خوانده اید.

اشتباه مهلک این است که نوشتن فیلمنامه و خلق سیر قصه و ساختن اسکلت فیلمتان را به طور موقت رها کنید و بیفتید به جستجوی اینترنتی و کتابخانه ای که اطلاعات بیشتری راجع به این خاطره به دست بیاورید که همین الان بگذارید توی فیلمنامه تان. به هیچ عنوان این کار را نکنید. فقط در همان بخش "بعدا پیدایش کن"، بنویسید "ملاقات تنت و سناتور" و بروید باقی فیلمنامه را بنویسید.

*

به غیر از این سه جور متن، مصاحبه ها هم هست که متنش را قبلا پیاده و تایپ کرده اید. چون متن مصاحبه ها را اول می گذارم توی یک سری جدول ورد و بعد می گذارم توی فیلمنامه، لازم نیست یک خط عمودی دیگر برای مصاحبه ها اضافه کنم. این که ماجرای این جدول ها چیست، بماند برای بعد.

ولی اگر متن مصاحبه هایتان توی جدول نیست و عین متن های دیگر است، برای آن هم باید یک خط عمودی اضافه کنید.

*

این قالب، همان طور که می بینید، حسابی ساده و پیش پا افتاده است. به همین خاطر هم هست که ازش خوشم می آید. سادگی اش، هم به منظم شدن ذهنتان و هم به بالا رفتن سرعت کار کمک می کند. مهم تراز همه به شما اجازه نمی دهد مرتکب مهلک ترین اشتباه ممکن شوید؛ اینکه قبل از برپاکردن اسکلت، بیفتید به تمیزکاری و ور رفتن به جزییات بی اهمیت.

یغور بودن و سادگی اش، شما را وادار می کند که از یک حدی بیشتر به کار و فیلمنامه نزدیک نشوید. این، همین که از دور به طرح مات فیلمنامه تان نگاه کنید، واقعا حیاتی و ارزشمند است.

اواخر هفته، عکسی می گذارم از اولین قالبی که برای نوشتن فیلمنامه اپیزود اول ازش استفاده کردیم. آن وقت ، خودتان قضاوت کنید؛ پیچیدگی اش را ببینید. کارآیی اش را محک بزنید، ببینید با این حرفی که درباره سادگی قالب می زنم موافقید یا نه.

پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۸ ه‍.ش.

ترينيتي، پريشب تنديس نقره آويني را برد

كِيفم حسابي كوك است؛ پس‌پريشب، اختتاميه جايزه ي بزرگ آويني بود. هيات داورانِ بخش اصلي، بابت “نگاه خلاقانه و استفاده از ساختاري منسجم در نمايش يك فاجعه بزرگ جهاني”، تنديس نقره را دادند به “ترينيتي”.  يك مستند بلند به زبان انگليسي كه سال گذشته با رفقا ساختيم.

كمي قبل ترش هم، فيلم يكي از جوايز بخش يادگاران شهدا را برده بود. (هيات داوران اين يكي بخش، فرزندان اندرزگو و تندگويان و جهان آرا و محمدي عراقي و كلانتري و ساجدي و كريمي بودند. سر اين هم حسابي كيفور شدم.)

خوب وقتي اين اتفاق افتاد. ديگر پذيرفته بودم كه قرار نيست هيچ بازتاب و فيدبكي بابت اين پروژه كه يك سال و نيم رويش وقت گذاشته ام بگيرم. به خودم قبولانده بودم كه چون زبانش انگليسي است و اصلا قرار نيست داخل ايران پخش شود، كلا بايد قيد شنيدن هر جور كامنت و نقد و مدح و ذمي را بزنم.

بعد درست سر بزنگاه، همين اتفاق افتاد كه گفتم؛ دلم شاد شد.

88021409592185-8-I

اسم كامل فيلم، “ترينيتي؛ دانشمند، سياستمدار و بمب” است. ترينيتي خودش مي شود “تثليت”. اپنهايمر، پدر بمب اتم، اسم اولين انفجار آزمايشي بمب اتم را گذاشته بود “ترينيتي”.

فيلم داستان سه آدم است كه اين بمب زندگي شان را عوض مي كند. دانشمند ايده آل گرا و شاعرمسلكي كه اختراعش مي كند، كهنه سرباز پير و وزير جنگي كه همه توانش را براي جلوگيري از انداختن بمب به كار مي گيرد و سياستمدار كاركشته اي كه يك تنه، همه را دور مي زند تا به  دلايلي كه ربطي به ژاپني ها ندارد، بمب را سر ژاپني ها بيندازد.

فيلم را - كه يك فريمش را همين پايين مي بينيد - وقتي داشتيم همان سريال مستند “War; American Styleرا مي ساختيم، درست كرديم. عجالتا همان طور كه گفتم، حسابي سر ذوق آمده ام و به خودم باشد كلي راجع به فيلم روده درازي خواهم كرد.

ولي اين طوري فايده ندارد. بگذاريد اين انتخابات بگذرد؛ يك نمايش خصوصي لااقل بگذاريم با بر و بچ فيلم را ببينيم. اصلا اگر بتوانم، آن موقع تكه هايي از فيلم را آپلود كنم، با هم ببينيم، كمي راجع بهش حرف بزنيم، دل ما ها هم كمي خنك شود كه باز چند نفر بيشتر فيلم را ديده اند.

Trinity: the Scientist, the Politician & the Bomb

براي توليد فيلم (مخصوصا براي توليد چپتر دوم از سه چپتر فيلم (همان چپتر پيچيده ي “سياستمدار”))، فرآيند طولاني و عجيبي طي كرديم كه بيش از همه مديون حامد شكيبانيا، تهيه كننده فيلم است. فردا، پس‌فردا درباره اش بيشتر مي نويسم.

سه‌شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸ ه‍.ش.

فيلم: بوش، دو دقيقه قبل از آغاز جنگ عراق در كاخ سفيد

ديگر تعداد دفعاتي كه وسط تماشاي راش هاي جنگي و خشن، رسما حالم بد شده و چشم هايم را ناخودآگاه ريز كرده‌ام، از دستم در رفته است. ولي باور كنيد، اين فيلمي كه اين پايين مي بينيد، از همه ترسناك تر است.

فيلم، بوش را دو دقيقه قبل از اعلام تلويزيوني آغاز عمليات نظامي در عراق، پشت ميز كارش در كاخ سفيد، نشان مي‌دهد.

اين جور وقت ها كاخ سفيد يك فيد تصويري براي شبكه هاي خبري ارسال مي كند. از آنجا كه شبكه ها همه مي‌خواهند اين جور اعلاميه هاي مهم رييس جمهور آمريكا را زنده پخش كنند، فيد قاعدتا زودتر و قبل از اينكه رييس جمهور شروع كند به صحبت كردن، براي آنها ارسال مي شود.

در نتيجه، شبكه ها تصاوير و صداي رييس جمهور و اطرافيان را كه دارند براي اعلام تلويزيوني آماده مي شوند، دريافت مي كنند ولي معمولا تا لحظه اي كه رييس جمهور شروع نكند به حرف زدن، آن را روي آنتن نمي فرستند.

در اين مورد خاص، ولي آر.تي.پي.وان، شبكه سراسري پرتغال، بي انصافي نكرد و فيد تصويري را فرستاد روي آنتن. اين طوري است كه الان من و شما مي توانيم ببينيم در اتاق كار جرج بوش چه گذشت، دو دقيقه قبل از اينكه به دنيا بگويد “سربازهاي من، همين الان كه با هم صحبت مي كنيم، دارند به عراق حمله مي كنند.”

خودتان فيلم را ببينيد.

***

كاش از چهره ي اين آدم شرارت مي باريد؛ كاش از اين قهقهه‌هاي مخصوص آدم‌بدهاي توي فيلم ها مي زد.

ولي نه، به جاش آدمي آنجا نشسته كه هيچ تصوري از عمق فاجعه اي كه تا چند لحظه ديگر به دست خودش شروع خواهد شد، ندارد. حتي نمي داند در جريان جنگي كه او تا كمتر از دو دقيقه ي ديگر آغاز خواهد كرد، بيش از يك ميليون غيرنظامي عراقي به قتل خواهند رسيد. وقتي خانم آرايشگر موهايش را شانه مي كند، در مخيله اش هم نمي گنجد كه او عملا تا دو دقيقه ي ديگر به عمر حرفه ي سياسي اش پايان خواهد داد. كه پاي القاعده را به عراق باز خواهد كرد، محبوبيتش را به پايين ترين حد محبوبيت يك رييس جمهور در تاريخ آمريكا خواهد رساند، كه اين جنگ، كابينه و حزب كه هيچ، كشورش را در جهان زمين گير خواهد كرد.

در آن لحظه ي لعنتي در بيستم مارس دوهزار و سه، او به هيچ كدام اينها فكر نمي كند؛ كمي گيج و مضطرب به نظر مي رسد؛ مدام كلمات متن آماده شده را زير لب، تمرين مي كند. دست هايش اذيتش مي كنند. تصميم ميگيرد انگشت هايش را در هم قفل كند؛ اين طوري كمي بهتر است. خانم آرايشگر با شانه موهايش را مرتب مي كند. بوش به او توجهي ندارد. به كاغذهاي روي ميز نگاه مي كند. برگ دوم، زير برگ اول است؛ اين عصبي اش مي كند. برگ دوم را سر مي دهد به سمت چپ. حالا مي تواند هر دو برگ را كنار هم ببيند. برگ اول ديگر روي برگ دوم را نپوشانده؛ از اين بابت، احساس رضايت مي كند. سرش را مي آورد بالا. واقعا هول است. يك نفر قاب عكس پشت سرش را جا به جا مي كند. خانم آرايشگر پشت كتش را مي كشد تا سرشانه هايش خوب بايستند، دستيار فيلمبردار بك-لايت ظريف روي شانه هايش را چك مي كند و بعد سريع از قاب مي پرد بيرون. وقتي نمانده. بوش، مضطرب به اطراف نگاه مي كند و بعد دوباره به دوربين خيره مي شود. سه، دو، يك…

***

خيلي ترسناك است؛ لحظه اي كه مي فهمي دشمنت اصلا به آن باهوشي كه تو خيال مي كردي نيست. وقتي مي فهمي كه او هم، به طرز خطرناكي، آدم است.

جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ ه‍.ش.

وبسايت ارتش اسراييل و ملاحظات كايزر شوزه

بامدادي يك سري مطلب خوب دارد درباره‌ي پروپاگاندا. آنها را كه خواندم ياد چيزي افتادم.

يكي از بزرگترين نقطه ضعف هاي ما آدم ها در مقابل پروپاگاندا ايماني است كه به هوش طراحان پروپاگاندا داريم. اين معني اش چيست؟

يعني تصور من و تو اين است كه هيچ‌كس آنقدر ابله نخواهد بود كه در روز روشن به ما دروغ بگويد. مثلا بگويد ماست، سياه است. يا اينكه شب، روز است. يا اينكه سربازها آدم نمي كشند، آدم ها را زنده مي كنند.

باور كن همين تصور، بزرگترين نقطه ضعف ماست. چون وقتي كه وقتش مي رسد، وقتي كه يك نفر در روز روشن به ما دروغ مي گويد، مي گوييم مگر مي شود كسي انقدر واضح و روشن دروغ بگويد؟ پس شايد واقعا اين دروغ نيست؛ شايد يك حقيقتي پشت اين خوابيده.

همين مكالمه ي بالا - كه مي تواند حتي در ناخودآگاه ما اتفاق بيفتد – همه ي چيزي است كه يك طراح پروپاگاندا به آن احتياج دارد.

عكسي كه در زير مي بينيد، يك نمونه ي عملي از همين ماجرا است. عكس، صفحه ي اول وبسايت آي.دي.اف است. آي.دي.اف هم مخفف Isreal Defence Force است. يعني نيروي دفاعي اسراييل (اسراييل ارتش ندارد. چون جنگ طلب نيست؛ اسراييل فقط نيروي دفاعي دارد.) اين عكس را در روزهاي عمليات “كست ليد” برداشتم. “كَست ليد” همان عمليات حمله به غزه است. 

اگر خواستيد، روي عكس كليك كنيد، محتوايش را بررسي كنيد، ببينيد همان چيزي كه من بار اول بي اعتنا از رويش رد شدم، نظرتان را جلب مي كند يا نه؛ مثل من بايد مدتي بگذرد تا دوزاري‌تان بيفتد.

idf homepage 17 january 22-27 PM

عكس را ديديد؟ متوجه نكته ي خاصي نشديد؟ حالا به اين تكه ي كوچك دقت كنيد.

idf homepage 17 january 22-27 PM

مخابره فرموده اند كه : “زنان مبارز آي.دي.اف، بخشي از عمليات “كَست ليد” هستند و جان سربازان و غيرنظاميان را نجات مي دهند”

دوشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۸۸ ه‍.ش.

فيلم: مدافع شكنجه‌هاي آمريكايي توسط يك تيم حرفه‌اي شكنجه مي‌شود

اين آقايي كه با لباس آبي در فيلم مي بينيد، از روزنامه نگاران و روشنفكرهاي مدافع حمله بوش به عراق است. اسمش كريستوفر هيچنز است و مدت‌ها در دفاع از اين جنگ چيز نوشت؛ هيچنز مشخصا در مورد “واتربردينگ” حرف زده بود.

واتربردينگ، نوعي شكنجه با آب است كه لابد به دليل سادگي بي‌اندازه در اجرا و كارآيي بالا، به شكنجه ي محبوب نيروهاي آمريكايي در “جنگ عليه ترور” تبديل شد.

هيچنز معتقد بود كه واتربردينگ شكنجه نيست.

مي شد نشست و هزار ايراد گرفت به حرف هيچنز. كه مثلا اگر شكنجه نيست، پس چيست؟ اگر كاركرد شكنجه را ندارد، پس اصلا براي چي ازش استفاده مي كنند؟

ولي كريدون كارتر، سردبير مجله “ونيتي فير” ايده ي بهتري داشت؛ با هيچنز تماس گرفت و گفت كه اگر واقعا اعتقاد داري واتربردينگ شكنجه نيست، پس نبايد با اينكه كسي “واتربرد”ت كند، مشكلي داشته باشي. ما يك تيم حرفه اي از افسران سابق ارتش آمريكا پيدا مي كنيم و ازشان ميخواهيم كه يك واتربردينگ استاندارد را رويت پياده كنند. بعد تو بگو، اين شكنجه هست يا نه.

فيلمي كه مي بينيد، مال روز آزمايش است. (صبر كنيد تا ثانيه 45). تكه ي شكنجه را خيلي سردستي ترجمه كرده ام. گذاشته ام پايين فيلم.

‍[ثانيه 45]

- از موسيقي لذت ببر.

[صداي موسيقي را بلند مي كنند]

- 15 ‍[دقيقه] كه گذشت، بهتون خبر مي دم.

- باشه….15 ‍[دقيقه] جلو مي ريم، 15 ‍[دقيقه] بهش استراحت مي ديم. سومين بار، اگه هنوز طاقت آورده باشه، 15 ‍[دقيقه] بهش استراحت مي دهيم، بعد 30 ‍[دقيقه] جلو مي ريم…پس شد، دو تا 15 تا و يك دونه 30 تا.

‍[هيچنز را وارد اتاق مي كنند؛ دستهايش را بسته اند و سر و صورتش را با يك كلاه سياه پوشانده اند. او را روي تخت چوبين وسط اتاق مي خوابانند. شكنجه گر – كه صورتش را پوشانده – سرش را مي آورد جلو تا هيچنز از ميان صداي موسيقي، صداي او را بشنود. هيچنز به حرف هاي او پاسخ هاي كوتاه مي دهد]

- خيلي خب، گوش كن! مي خوام دستور العمل ها رو برات توضيح بدم، متوجه شدي؟

- بله، مي فهمم.

- كف هر كدام از دست‌هات يك  شي فلزي مي گذاريم. [همكارش استوانه هاي فلزي را به هم مي زند كه هيچنز صدايشان را بشنود]. اگه ديدي نمي توني تحمل كني، اين ها را بنداز زمين. به محض اينكه يكي يا هر دو اين اشيا را رها كني، اين آزمايش و نمايش بلافاصله پايان خواهد يافت. متوجه شدي؟

- بله، مي فهمم.

- يك كلمه ي رمز هم هست كه در صورتي كه نتونستي ادامه بدي، مي توني ازش استفاده كني.كلمه ي رمز، "قرمز"ه. ق. ر. م. ز. كلمه ي رمز رو بگو.

- قرمز.

- اگر اين كلمه را در هر لحظه در طول اين آزمايش، به كار ببري، ما اين آزمايش و نمايش را بلافاصله متوقف خواهيم كرد. متوجه شدي؟

- بله، آقا.

- دوباره مي پرسم، كلمه رمز چيه؟

- قرمز.

- درسته.

‍[بعد، حوله سفيد را مي آورند. شكنجه – كه بي نهايت ساده به نظر مي رسد - شروع مي شود.]

از اينجا به بعدش را خودتان ببينيد.

ب.ت. احيانا اگر سرعت اينترنتتان پايين است، مي توانيد نسخه اف.ال.وي فايل را از اينجا دانلود كنيد. براي پخش كردن فايل هاي اف.ال.وي مي توانيد از نرم افزار وي.ال.سي استفاده كنيد. “وي.ال.سي” را از اينجا دانلود كنيد.

ب.ب.ت. آنجا كه مي گويد 15 دقيقه و 30 دقيقه؛ توي فيلم نمي گويد دقيقه يا ثانيه. مي گويد 15 تا. نمي دانم، شايد هم منظورش 15 ثانيه و 30 ثانيه باشد. تجربه اي در شكنجه ندارم وگرنه بهتان مي گفتم.

ب.ب.ب.ت. اين هيچنز آدم عجيبي است. با خيل مدافعان معمولي جنگ عراق فرق دارد. در كل آدم چپي است. منتها بعد از يازده سپتامبر حسابي در مواردي از بوش حمايت كرد.

جمعه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۸ ه‍.ش.

دار و دسته‌ي خواهران محجبه

3427284648_128f6c887e_o

اين لينكِ وبلاگ يك مسلمان است كه در نيمكره‌ي غربي زندگي مي‌كند. زن‌هاي مسلمان باحجاب را كه در خيابان مي‌بيند، ازشان اجازه مي‌خواهد عكسشان را بگيرد و بگذارد اينجا. به دوستانش هم مي‌گويد كه همين كار را بكنند.

اسمش را هم گذاشته، “حيجابز هاي” كه يعني “هلد يور حيجابز هاي” كه يعني “حجابتان را بالا بگيريد” كه يعني “حجاب يك جام، يك كاپ است، بگيرش بالاي دست، بگذار همه ببينندش”.

چهارشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۸ ه‍.ش.

توسعه و جهاتِ آن

1

يك‌سري از بر و بچ ام.آي.تي نشسته‌اند دور هم و سعي كرده‌اند كامپيوتري بسازند كه شما بيندازيد گردنتان.

يك همچين كامپيوتري كه مانيتور نمي‌تواند داشته باشد؛ يك ويديوپروجكشن پرتابل كوچك خريده‌اند و اضافه كرده‌اند به دستگاه كه خروجي تصوير سيستم را مي‌گيرد و مي‌اندازد رو‌به‌روي شما. براي ديدن تصوير مي توانيد روبه‌روي هر ديوار و سطح صافي بايستيد؛  تصوير برنامه‌هايي كه مي‌خواهيد باهاشان كار كنيد، مي‌افتد روي ديوار.

يك همچين كامپيوتري كه نمي‌تواند موس و كيبورد داشته باشد. يك وبكم كوچك رويش سوار كرده‌اند كه شما دست‌ها و انگشتهايتان را جلويش تكان مي‌دهيد و او هم اين حركات را مي‌فهمد و كارتان را راه مي‌اندازد. مثلا مي‌خواهيد از جايي عكس بگيريد، انگشت‌هاي دستتان را عين اين كارگردان‌ها، شكل يك قاب مي‌گيريد جلوي چشمتان، و عكس گرفته مي‌شود.

داريد در كتابفروشي قدم مي‌زنيد، كتاب را مي‌گيريد دستتان؛ تصوير كتاب را مي‌بيند، باركد يا عكس جلدش را تشخيص مي‌دهد، در آمازون سرچ مي‌كند و تصوير ريتينگ كتاب در آمازون را مي اندازد روي جلد كتاب. جلد كتاب را باز مي كنيد، صفحه‌ي شناسنامه مي‌آيد، اين را هم تشخيص مي‌دهد و چندتا ريويوي اينترنتي مي‌اندازد داخل فضاي سفيد صفحه.

اين فيلمش است؛ خودتان تماشا كنيد.

اگر هم سرعت اينترنتتان پايين است، مي توانيد اصل فیلم را هم می توانید از ایینجا دانلود کنید. 

البته كل ماجرا هنوز در مرحله ي پروتوتايپ است و خيلي مانده به توليد انبوه و به دست مردم برسد. ولي باز با وجود اينكه هنوز خط توليدي هم راه نيفتاده، هر دستگاه فقط 350 دلار قيمت دارد و تجهيزاتش (وب‌كم و ويديوپروجكشن و …) همه از بازار خريداري شده‌اند.

2

چیزی که بیشتر از همه هیجانزده ام می‌کنم، حس جهت‌یابی فوق العاده‌ی محققین این پروژه است. آنها می‌توانستند مثل خیلی‌های دیگر وقتشان را صرف این کنند که تکنولوژی‌هاي “تشخيص حركت”  را توسعه دهند تا شما عین تام کروز در گزارش اقلیت، با ادا و اطوار همان کارهایی را بکنید که پدربزرگ من الان با موس می کند. ولی این کار را نکردند.

آنها همین طور می‌توانستند جذب حوزه‌ی جذاب طراحی “موتور جستجوي شخصی” بشوند؛ تلاش کنند تکنیک‌های فوق‌العاده پیچیده‌ی الان را از این هم پیچیده‌تر کنند تا یک موتور سرچ شما را کاملا بشناسد و دقیقا به شما چیزی را تحویل بدهد که به شخصیت‌تان می‌خورد. پروژه‌ی وسوسه‌کننده‌ای است. ولی باز هم سراغ این کار نرفتند.

آنها متوجه شدند که اگرچه هر دو گزینه‌ی بالا، گزینه‌های معقولی برای توسعه دادن هستند، ولی اولا همین الانش هم کلی کمپانی و محقق دارند در آن حوزه‌ها کار می‌کنند. دوما یک حوزه‌ی دیگر نزدیک به هر دو حوزه‌ی بالا هست که اگرچه کمتر کسی رویش وقت می‌گذارد و اگرچه به نظر ساده تر می‌رسد، در حقیقت خیلی از حوزه‌های قبلی، عقب‌مانده‌تر است و جای توسعه دارد. آن هم اینکه سعی کنند همین تکنولوژی موجود در زمینه‌ی جستجوي شخصی و تشخيص حركت را از پشت کامپیوتر بردارند و بگذارند دور گردن یک آدم ایستاده و کاری کنند که همین‌طوری طرف بتواند ازش استفاده کند، دقيقا “هر كجا كه هست”.

آنها برای اینکه از پس رقبایشان بربیایند، پول و انرژی بیشتری خرج نکردند. وقت بیشتری هم در توسعه ی الگوریتم های سرچ یا تکنیک های تشخیص حرکت نگذاشتند. به خودشان فشار نیاوردند و زیادی ندویدند. فقط جهت دویدنشان را عوض کردند.

***

هر تکنولوژی (و ادعاکردن که کنتور ندارد، هر نظام و حرکت فکری ای) را می شود در بی نهایت جهت مختلف توسعه داد. فقط در بعضی جهات سریع تر می شود جلو رفت و در بعضی کندتر.

معمولا هم بعد از اینکه مدتی در یک جهت، جلو رفتید، آن مسیر متراکم تر و سخت تر می شود. هم توانایی های بالقوه ی سهل الوصولش را، قبلا به فعل رسانده اید، هم اینکه بر اثر موفقیت های اولیه، رقبای جدید زیادی به آن مسیر جلب می شوند. به همین دو دلیل، جلو رفتن در این جهت به تدریج سخت‌تر و پرهزینه‌تر می شود.

در نهایت ولی آدم هایی برنده خواهند شد که “جهت بهینه” برای توسعه را پیدا کنند؛ جهتی که کمترین هزینه و بیشترین سود را داشته باشد.این تصویر کمی با تصویر رایج، که در آن موفقیت کاملا به میزان انرژی، زمان و هزینه ای که برای پروژه تان خرج می کنید بستگی دارد، متفاوت است. اگر جهت مناسب را در زمان مناسب پیدا کنید، با صرف انرژی و هزینه ی کمتر، نتیجه ی بهتری می گیرید.

مثال دیگری از این ماجرا، رقاب سه کمپانی بزرگ (مایکروسافت، سونی و نینتندو) در ساخت نسل جدید کنسول‌های بازی ویدیویی است. تا سالها “جهت بهینه” در توسعه‌ی کنسول های گیم، افزایش کیفیت تصویر و قدرت محاسبه‌ی پردازنده‌ی کنسول تلقی می شد. مایکروسافت و سونی موقع طراحی آخرین نسل کنسول‌هایشان، همین جهت را هدف گرفتند. پدر خودشان را هم در آوردند، کلی هم پول خرج کردند.

نینتندو ولی درست مثل دونده‌ی باهوشی که زودتر از بقیه متوجه احمقانه بودن این مسابقه دو شده باشد، سرعتش را کم کرد و در حالی که به دوربین لبخند می‌زد، ایستاد. نینتندو متوجه شده بود كه پتانسیل‌های “جهت” قبلی، همان افزایش کیفیت تصویر و قدرت پردازش، تا حد خوبی به فعل رسیده اند. این به آن معنا نیست که با خرج پول و وقت، نمی‌شود کیفیت تصویر را افزایش داد. چرا! می شود. ولی مسئله این است که کیفیت تصویر به جایی رسیده که تلاش برای بهبود آن، خرجش آنقدر بالا و تفاوتش با محصولات قبلی، آنقدر ناچیز است که “فعلا نمی ارزد”.

به‌همین‌خاطر هم روز پرده‌برداری از کنسول نسل جدید نینتندو، روسای کمپانی نه گذاشتند، نه برداشتند، صاف به خبرنگارها گفتند “کیفیت تصویر محصول ما آنقدرها هم بهتر نشده. در حقیقت خیلی هم با کنسول نسل قبل فرق نمی‌کند.” بعد در حالی که خبرنگارها، خودشان را برای یک جلسه‌ی خسته کننده آماده می‌کردند، رییس اضافه کرد. “ما فقط یک دسته‌ی جدید ساخته‌ایم!”

در طول نیم ساعت بعد، رییس، به بقیه نشان داد چطور می توانند دسته را در هوا تکان بدهند و درست عین ورزشکارهای واقعی، تنیس، گلف و بوکس بازی کنند.

باقی ماجرا را خودتان دیگر بلدید. وی (Wii)، کنسول نسل جدید نینتندو، با همین دسته هایی که ملت توی هوا تکان می دهند و باهاش شمشیربازی و تنیس و بوکس بازی می کنند، “ایکس‌باکس 360“ مایکروسافت و “پلی‌استیشن 3" سونی را کنار زد و از آن موقع تا حالا همین طور دارد فاصله اش را با بقیه زیادتر می کند.  مدت هاست که کسی دیگر حساب این فاصله را نگه نمی دارد. نبرد کنسول ها تمام شده است، و همان کمپانی ای که از بقیه کمتر خرج کرد، برنده شده است.

***

هر کاری که می کنید، یک لحظه مکث کنید، تکیه بدهید عقب و فکر کنید. اگر خودتان رقیب خودتان بودید، می توانستید با تغییر “جهت” از خودتان جلو بزنید؟

یکشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۸ ه‍.ش.

اين يك عبارت دو‌ كلمه‌اي نيست. يك اثر هنري است.

“حضرت دوست”

“حضرت دوست”

“حضرت دوست”

“حضرت دوست”

“حضرت دوست”

“حضرت دوست”

“حضرت دوست”

“حضرت دوست”

“حضرت دوست”

“حضرت دوست”

“حضرت دوست”

پنجشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۸۸ ه‍.ش.

فيلم: مستند كيانوش عياري از تهران سال 58

اين يك اوردوز نوستالژي است. نفس‌هايتان را در سينه حبس كنيد.

اولش به صرف اينكه راش‌ها مال سال 58 بود، شروع كردم به تماشا كردن و لذت بردن. ولي بعد يواش يواش جا خوردم؛ از بس كه مستند خوب و حساب شده اي بود.

ديدي آن دقايق 10 و 12 و آن سكانس هاي موتورسواري و اسكيت بازي بچه ها را؟ ديدي چقدر ساده و خاكي و خون‌گرم بود؟‌ خيلي سخت است به خدا كه آدم وسط فيلمش يك سكانس استعاري مثل اين بگنجاند و در عين حال، مخاطب حس نكند كارگردان دارد براش سخنراني مي كند.

موقع تماشاي اين مستند، ياد چيز ديگري افتادم.

اجماع نانوشته ي همه ما اين است كه ما در “توليد” كالاهاي فرهنگي مشكل داريم. كه جايي در اين كهكشان، هزار فيلمِ بي‌نظيرِ هست كه هرگز نساخته ايم. هزار رمان خوب هست كه بايد مي نوشته ايم و ننوشته ايم. هزار كميك استريپ ايراني خوب هست كه نكشيده ايم و الي اخر.

مخالفتي با اين اجماع ندارم. ولي فكر مي كنم خيلي بيشتر از آن فيلم هاي نساخته، فيلم‌هاي خوبِ ساخته‌شده هست كه هيچ كداممان نديده ايم. پشت قفس اين تيراژهاي 1200 تايي كلي كتاب خوبِ نوشته‌شده هست كه نخوانده ايم. اين را مطمئنم.

واقعيت اين است كه توانايي ما در “توزيع” كالاهاي فرهنگي خيلي خيلي ضعيف تر از “توليد” اين كالاها است. (آنهايي كه تصور روشني از توانايي ما در توليد دارند، از همين جا بايد حساب كار دستشان بيايد.)

***

بيا حساب كنيم ترجمه ي اين حرف در سينماي ايران چه مي شود.

آمريكا پارسال با توليد 603 فيلم سينمايي از حيث تعداد فيلم ساخته شده، در دنيا دوم شد. (تنها كشوري كه سالهاست مي تواند از آمريكا در اين زمينه جلو بزند هند است كه همان پارسال 1146 فيلم توليد كرد.)

ايران در دوره زماني مشابه 105 فيلم سينمايي ساخته. حواستان باشد كه اين واقعا تعداد بالايي است. رتبه ايران در جهان از حيث توليد فيلم در سال، دهم است. به غير از هند و آمريكا، فقط ژاپن، چين، فرانسه، آلمان، اسپانيا، كره جنوبي، ايتاليا و انگليس از ايران بيشتر فيلم توليد مي كنند.

حالا ببينيم وضع سالن هاي سينما چطور است.

آمريكا 38984 سالن سينماي فعال دارد. هند 14000 تا. و ايران 238 تا.

خب، اين آمار، چند نكته ي بانمك دارد.

اول: با توجه به  آمار سال 81 وزارت امورخارجه كه مي گويد در كشور 80 سالن سينما داريم، و با توجه به اينكه بعيد به نظر مي رسد در اين 7 سال 158 سالن سينما ساخته شده باشد، حدس مي زنم كه تازه سالن هاي فرهنگسراها را هم حساب كرده اند كه رسيده به 238 تا.

دوم: اين يعني اينكه حدودا براي هر 8 هزار آمريكايي، يك سالن سينما وجود دارد. در مقابل، هر 300 هزار ايراني، بايد خودشان را در يك سالن جا كنند.

سوم: از اين هم خوشم مي آيد كه آمريكايي ها در مقايسه با هندي ها به توزيع اهميت بيشتري مي دهند تا به توليد. (در نظر بگيريد كه جمعيت آمريكا 303 ميليون نفر است و جمعيت هند يك ميليارد و 147 ميليون. ولي باز آمريكا نصف هند فيلم توليد مي كند و بيش از دو برابر هند سالن سينما دارد)

اگر تا اين جاي كار حوصله داشته ايد و هنوز هم داريد اين پست را مي خوانيد، بياييد يك مقايسه ي ديگر هم بكنيم.

بيشترين فيلم توليد شده در سال

بيشترين سالن سينما

هند

آمريكا

آمريكا

هند

ژاپن

فرانسه

چين

آلمان

فرانسه

اسپانيا

آلمان

مكزيك

اسپانيا

انگليس

كره جنوبي

چين

ايتاليا

ژاپن

انگليس

ايتاليا

ايران

كانادا

جدول بالا را از مطلب اين بابا بلند كرده ام و خود آن بابا از اين منابع استفاده كرده است. + + +

همان طور كه مي بينيد عمده ي كشورها در هر دو ليست وجود دارند. اين يعني كه بين ميزان توليد و ظرفيت شبكه ي توزيعشان تناسب معقولي برقرار است. ايران جزو معدود كشورهايي است كه در ليست اول هست و در دومي نه.

***

اين تازه قصه ي سينماي داستاني بود. كتاب و ادبيات كه هيچ، سينماي مستند كه هيچ تر. به خاطر همه اينها، من اين روزها بيشتر حسرت فيلم ها و كتاب هايي را مي خورم كه نديده ام، نه آنها كه نساخته ايم.

بعد مي نشينم خيالبافي مي كنم كه يعني مي شود يكي پيدا شود، از اين رفقايي كه دستش به جايي مي رسد و بودجه اي گرفته از جايي، به جاي اينكه تصميم بگيرد يك فيلم نديده ي ديگر به اين مجموعه اضافه كند، برود يك وب سايتي بزند و همين مستندهاي فعلي را كه نديده ايم و خيلي هاشان به محض ساخته شدن، رفته اند گوشه ي آرشيو سازمان و هنوز دارند خاك مي خورند، بكشد بيرون، بگذارد آن بالا؟ يا مثلا انجمن فيلم كوتاهي، مركز سينماي مستند و تجربي اي، اين كار را با آرشيو فيلم هايشان بكنند؟ يعني مي شود روزي؟

ب.ت. اين مستند را فاطمه شمس در فيس‌بوك شير كرده بود. از آنجا برداشتم.

ب.ب.ت. به غير از ايران، كره جنوبي، مكزيك و كانادا سه كشوري هستند كه فقط در يكي از آن دوليست وجود دارند. مكزيك و كانادا كه همسايه ي آمريكا هستند و از اين مشكل رنج مي برند كه با وجود توليد پايين، به بخشي از شبكه توزيع فيلم هاي آمريكايي تبديل شده اند. مي ماند كره جنوبي. كره جنوبي – كه از نظر توليد فيلم هشتم است - در ليست تعداد سالن هاي سينما، با 2058 سالن، دوازدهم است. ايران ولي وضعش خراب تر از اين حرف هاست.

سه‌شنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۸ ه‍.ش.

ميرحسين ناچار نيست مسلماني‌اش را به كسي ثابت كند

1

يكي از خوبي‌هاي ميرحسين اين است كه برخلاف خاتمي، مجبور نيست مسلماني‌اش را به كسي ثابت كند.

خاتمي، طفلك، مجبور بود اين كار را بكند. بعد از اين همه سال و تا آخرين لحظات هم، هنوز خيلي ها باور نكردند كه اين بابا مسلمان است.

ميرحسين ولي اين‌طور  نيست. نه مي‌شود در سابقه‌ي انقلابي و مسلماني‌اش ترديد كرد، و نه مثل خاتمي، زماني بين اطرافيانش آدم‌هايي پيدا مي‌شدند كه طرفدار تغييراتي شديدتر ( و به زعم اصولگرايان “راديكال”) بودند.

اين ماجراي اثبات مسلماني، از دو جهت، به خاتمي و به كشور ضربه زد.

2

يك جهتش اين بود كه خاتمي ناچار بود بخش زيادي از انرژي و زمانش را صرف اثبات مسلماني‌اش كند. خيلي از حرف‌ها را كه بقيه راحت مي توانستند بزنند (مثل رابطه با آمريكا)، او نمي توانست راحت بزند.

از آن طرف هم، خيلي وقت‌ها بايد حرف‌هايي مي‌زد كه واقعا اگر به خودش بود، نيازي نمي‌ديد بزند. مثلا همين ماجراي مشورت براي نامزدي رياست‌جمهوري با رهبري.

شما اگر به ولايت‌فقيه هم اعتقاد داشته باشيد، باز الزاما نبايد قبل از كانديداتوري‌تان با رهبري مشورت كنيد. خاتمي ولي نمي توانست اين حرف را بزند. نمي توانست بگويد، مشورت قبل از كانديداتوري، چه ربطي به اعتقاد به ولايت‌فقيه دارد. فكر مي كنيد چرا؟

ميرحسين ولي با كسي تعارف نكرد. توي همان كنفرانس اول، از ميرحسين پرسيدند شما كانديدا شدي، با رهبري مشورت كرده‌اي؟ و او جواب داد: نه. با مقام معظم رهبري مشورت نكرده ام.

در عين حال، در همان مصاحبه به جايگاه قانوني رهبري، احترام گذاشت. بعد از ظهر همان روز هم رفت ديدار رهبري.

هرچه دلتان مي خواهد راجع به ميرحسين بگوييد، ولي او با همين كار ساده، فضاي سياسي كشور را، به اندازه‌ي يك قدم كوچك به اعتدال نزديك‌تر كرد. رسم جديدي كه مي رفت يواش يواش به يك سنت الزامي تبديل شود، از اعتبار افتاد. اين از اعتبار افتادن، هم به نفع همه‌ي كساني است كه خواستار اصلاح اند و هم، باور كنيد، به نفع خود ولي فقيه.

حالا همين طوري به صحبت‌هاي ميرحسين در اين چند روزه نگاه كنيد و ببينيد خاتمي، به چند‌تا از اين حرف‌ها مي‌توانست به اين راحتي و به اين صراحت نزديك شود.

3

ضرر دوم، مخالفت و اصطكاكي بود كه در ميان تعدادي از بازيگران مهم سياست ايران، عليه خاتمي ايجاد مي‌شد.

اين بازيگران هم شامل سياستمداران اصولگرا مي شدند (آدم‌هايي كه همين الان اكثريت مجلس را تشكيل مي‌دهند، شوراي نگهبان و … )، هم شامل نخبگان مذهبي (مراجع) و هم شامل بخش هايي از اقشار مذهبي.**

ببينيد؛ آقاي احمدي‌نژاد نامه‌ي اخطار قانون اساسي مي‌نويسد به مجلس كه چرا لايحه‌ي بودجه را بررسي و تصويب كرده‌ايد(!)، شوراي نگهبان چيزي نمي‌گويد. زمان خاتمي، آقاي الهام - كه آن زمان،رييس مركز پژوهش‌هاي شوراي نگهبان بود و بعدتر شد سخنگوي محترم همين شوراي نگهبان - آمد مصاحبه كرد كه اصلا رييس جمهور حق ندارد، چه درباره‌ي قانون اساسي، چه درباره‌ي قوانين عادي، تذكر بدهد.

از اين مثال‌ها تا دلتان بخواهد مي شود زد و شما هم بهتر از من، همه‌شان را بلديد. واقعيت ماجرا اين است كه وقتي ميرحسين لايحه اي را بدهد دست يك مجلس اصولگرا، مجلس با گارد بازتري لايحه را تحويل مي گيرد.*** لااقلش اين است كه از آن نگاه‌هاي مشكوك بهش نمي اندازد كه “اين تن بميره، راستش رو بگو. نيامدي ما را بر اندازي؟”

باقي‌اش بماند تا بعد.


 

 

* سوتفاهم نشود. من سر اين ماجرا به خاتمي خرده نمي‌گيرم. خاتمي خوب كاري مي‌كرد، اين احتياط ها را به جا مي‌آورد. هر انتخابي غير از آن، يك جور ايده‌آليزم بي فايده، پرهزينه و زودسوز بود. سريع به بن بست مي رسيد، به نتيجه اي نمي رسيد و دودش در چشم همه‌مان مي رفت.

** اصلاح طلبان خيلي وقت ها اين آدم‌هاي مذهبي را ناديده مي گيرند. اگرچه اين بخش، به نسبت كل جمعيت ايران، در اكثريت نيستند ولي اولا آن‌قدر ها هم كه اصلاح‌طلبانِ محصور در شهرهاي بزرگ خيال مي كنند كم‌تعداد نيستند. ثانيا به دليل درصد مشاركت بالايشان در انتخابات بسيار تاثيرگذارند. ثالثا، راستش را بخواهيد به خاطر همين درصد مشاركت بالايشان (و اين رفتار مدني، كه از انتخابات قهر نمي‌كنند)، واقعا برايشان احترام خاصي قائلم.

*** ميرحسين از اين جهت، حتي از كروبي هم بهتر است و حساسيت نسبت به او، بسيار كمتر از حساسيت نسبت به كروبي است. هرچند واقعا مشكل اصلي من با كروبي، اين است كه او با طرح هايي شبيه طرح “نفري 50 هزار تومان”، در ترويج اين ايده‌ي خطرناك كه “مشكلات مملكت يك‌شبه قابل حل است، فقط من بايد رييس‌جمهور شوم تا اين دزدها و/يا بي‌عرضه ها را بندازم بيرون”، به احمدي نژاد نزديك است. بعد از چهار سال سوءمديريت (چه با حسن نيت، چه بي حسن نيت)، ديگر هيچ نا و تواني برايمان باقي نمانده كه اگر يك دفعه زد و كروبي رييس‌جمهور شد، بيفتيم به داد زدن كه تو را به خدا نكن از اين كارها.